تبليغاتX
کاش قلبم درد تنهايی نداشت ***چهره ام هرگز پريشانی نداشت***يا که من با تو نبودم آشنا*** يا که تو از من نمی گشتی جدا تنهاترین تنها
ای عشق همه بهانه از توست**** من خاموشم این ترانه از توست
 

2

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 14:21  توسط سیاهپوش تنهایی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مي نويسم با چشماني پر از اشک ، اشک هايي از جنس غربت ، مي نويسم تا هرگز به
کسي که چشم هايش از جنس بي وفايي و قلبش از جنس سنگ است دل نبندد. به
پروانه ها مي گويم هر سال بهار ، سراغ تو را از خورشيد بگيرند و به باد خواهم گفت تا بوي
پيراهن تو را بياورد و به گل مي گويم تا هم صحبتي با گل را فراموش نکند : شايد اين شمع
گم شده اي داشته باشد و شايد سوختنش در انتظارپروانه اي است که وقتي بيايد ، شمع
ها ديگر نخواهند سوخت.

نوشته های پیشین
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

*
*
*
*
*
*
*